سه شنبه 26 شهریور1387
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن او . . . آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم . . . !
نوشته شده در ساعت 17:42 توسط TiSh@ |
سه شنبه 26 شهریور1387
اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است اشک آن شب , لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی . . . من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان ومن با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست . در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان , و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیبا ترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند . دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با طوفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست .
نوشته شده در ساعت 17:35 توسط TiSh@ |
سه شنبه 26 شهریور1387
نامه به آیدا : ساعت 4یا 5/4 است . هوا دارد شیری رنگ می شود . خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم . باید کار کنم , کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست برای رسالت خودم هم نیست برای انجام وظیفه هم نیست برای تمام کردن احمد تواست . برای آن است که دیگر - قول خودت - چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند. اما . . . بگذار باشد . این ها هم تمام می شود . بالاخره فردا مال ماست . مال من و تو با هم . مال آیدا و احمد با هم . . . بالاخره خواهد آمد آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چقدر خوشبخت هستم . چقدر تو را دوست دارم ! چقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم ! چقدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس ! همه ی حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی " امروز خسته هستی " یا " چه عجب که امروز شادی " و من به تو بگویم که " دیگر کی می توانم ببینمت؟" و یا تو بگویی : " می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی " من بگویم : " دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه ی دیگر هم بنشین ! " و همین ! . همین و همین ! تمام آن حرف ها شعرها و سرود هایی که در روح من زبانه می کشد تبد یل به همین حرف ها و دیدار های مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد . وحشت از این که رفته رفته تو از این دیدار ها و حرف ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی . این موقع شب { یا بهتر بگویم : سحر} از تصور چنین فاجعه ای به خود لرزیدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم : آیدای من , این پرنده , در این قفس تنگ نمی خوابد . اگر می بینی خفه و لال و خاموش است ,به این جهت است . . . بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود . به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم . به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدی . به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی در این زندانی است که مال ما نیست , که خانه ما نیست , که شایسته ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحر هستی که پرنده عشق ما در آن آواز خواهد خواند . (احمد تو _ 29 شهریور 1342)
نوشته شده در ساعت 17:33 توسط TiSh@ |
دوشنبه 25 شهریور1387
افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه
نوشته شده در ساعت 13:31 توسط TiSh@ |
دوشنبه 25 شهریور1387
: A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role
نوشته شده در ساعت 12:47 توسط TiSh@ |
جمعه 22 شهریور1387
گلدان بلور شمعدانی از ضربت کوچکی – ترک خورد , بی آنکه صدایی آید از او یک زخم عمیق جای لک خورد . آهسته و نرم لکه ی زخم هر روز خزید و پیش تر رفت . آهسته به گرد ظرف چرخید وز گوشه کنار ظرف در رفت . عصاره ی گل چکیده کم کم با این که دگر شده ست بی جان . . . نومید ز زندگیش کس نیست - " آهسته , شکسته است گلدان " با قلب شکسته از سر رحم – آنان که به دو علاقه مندند گریند به خاطرش نهانی اما به رخش زنند لبخند بر دوره ظرف لکه زخم آرام و یواش ره کشیده است وز داخل , خشک گشته بوته آب خنکش به تر رسیده است امروز دگر به چهره او تاریکی مرگ نقش بسته است . نازش نکنید تا بخوابد دستش نزنید او شکسته است .
نوشته شده در ساعت 13:37 توسط TiSh@ |
جمعه 22 شهریور1387
دیگران را ببخشیم . . . ! نه به آن خاطر که لایق بخشش اند , بلکه ما لایق آرامشیم . (زرتشت)
نوشته شده در ساعت 13:35 توسط TiSh@ |
جمعه 22 شهریور1387
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود . هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد. جستن یافتن و آنگاه . . . به اختیار بر گزیدن و از خویشتن بارویی پی افکندن . اگر مرگ را از این همه ارزشی فزون تر باشد حاشا . . . حاشا . . . ! که هرگز از مرگ هراسیده باشم .
نوشته شده در ساعت 13:34 توسط TiSh@ |
جمعه 22 شهریور1387
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگ برای تابوتم می آوری , شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن . (شکسپیر)
نوشته شده در ساعت 13:32 توسط TiSh@ |
پنجشنبه 14 شهریور1387
دوستان عزیزم سلام آتیشم ![]()
بچه ۲ دیقه ساکت بشین دارم حرف می زنم
خب آفرین ![]()
یه عالمه مطلب خوشگل جمع آوری کردم ولی متاسفانه فرصت نکردم همه رو تایپ کنم . چند تا مطلب از قبل گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
به دلیل یه سری کارا که واسم پیش اومده یه چند وقتی فرصت آپ کردن ندارم. یه امر خیر پیش اومده باید برم یزد .![]()
نه بابا خوشحال نشین نامزد نکردم ![]()
![]()
![]()
ایشالا چند هفته دیگه میام با همون مطلب خوشگلا که قولشو دادم
می بینمتون بای بای ![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 16:18 توسط TiSh@ |
پنجشنبه 14 شهریور1387
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
نوشته شده در ساعت 16:5 توسط TiSh@ |
پنجشنبه 14 شهریور1387
مگه میشه پر بگیرم پر پروازم نباشی مگه میشه بی ترانه همنوای ساز دل شی مگه میشه تو سیاهی دنبال وفا بگردیم ؟ مگه می شه بی قناری دنبال صفا بگردیم ؟ میشه یه چراغ خسته واسه صفا بسوزه شادیها رو دور بریزه تو غم دنیا بسوزه میشه توی دل گلدون واسه ریشه جا نباشه ! نذاره حتی یه غنچه , تو وجودش پا بگیره میشه حتی پر گرفتن با یه بال ! اما کجا رفت ؟ اما کجا رفت ؟ اما کجا رفت ؟
نوشته شده در ساعت 16:1 توسط TiSh@ |
پنجشنبه 14 شهریور1387
معلم پای تخته داد می زد . صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان . ولی آخر کلاسی ها . . . لواشک بین خود تقسیم می کردند و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد . با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است . از میان جمع شاگردان یکی بر خاست همیشه باید یک نفر به پا خیزد . . . به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباه فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند . و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود ؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد : آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود ! آنکه زرو زور به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود . اگر یک فرد انسان واحد یک بود ! این تساوی زیر و رو می شد حالا می پرسیم : یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید ؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم می شد یا که زیر ضربت شلاق له می شد معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه خود بنویسید که : یک با یک برابر نیست .
نوشته شده در ساعت 15:55 توسط TiSh@ |
سه شنبه 5 شهریور1387
خانه کوچک قلب من و تو قابی از چوب محبت داشت ودری داشت با رنگی از دوستی و اتاقی پر از اندیشه سبز وگاهی هم زرد . . . کلبه کوچک دلهامان خانه شادی ها بود همه از آجر عشق همه از آینه مهرو صفا که من و تو با هم کردیمش بر پا به امیدی و در این کلبه کوچک من یاری داشتم به خوشبویی عطر گل یاس , به صمیمیت یک شبنم صبح . . .
نوشته شده در ساعت 15:35 توسط TiSh@ |
سه شنبه 5 شهریور1387
عملکرد مان در این زندگی براین اساس نخواهد بود که : - به چه مدارج علمی رسیده ایم . - چقدر ثروت اندوخته ایم . - چه کارهای بزرگی انجام داده ایم . بلکه در محکمه پرسیده خواهد شد که : - گرسنه بودم و غذایی به من دادی ؟ - لخت بودم و لباسم دادی ؟ - بی خانه بودم و پناهم دادی ؟ گرسنه یک تکه نان نه ولی تشنه محبت برهنگی تن نه بلکه برهنه از مقام و رتبه ی انسانی کمبود یک خانه آجری نه خسته از مردودیت و عدم پذیرش ( پس از صمیم قلب دوست بدار و پذیرا باش )
نوشته شده در ساعت 15:31 توسط TiSh@ |
سه شنبه 5 شهریور1387
هر کس مرا بجوید خواهد یافت و هرکه مرا بیابد مرا خواهد شناخت و هر که مرا بشناسد دوستم خواهد داشت و هرکه دوستم بدارد عاشقم خواهد شد و هر که عاشقم شود , عاشقش خواهم شد و هر که را عاشقش شوم خواهم کشت و هر که را بکشم خونبهایش بر گردنم است و هر که خونبهایش بر گردنم باشد من خود خونبهایش هستم .
نوشته شده در ساعت 15:28 توسط TiSh@ |
سه شنبه 5 شهریور1387
اگر همه جمعیت روی کره زمین 100نفر باشد با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت : - 57 نفر آسیایی 21نفر اروپایی 8آفریقایی - و 6 نفر آمریکایی اند (از آمریکای شمالی و جنوبی ) - 52 زن و 48 مرد - 30 نفر سفید پوستند و 70 نفر رنگین پوست - 30 نفر مسیحی اند و 70 نفر مسیحی نیستند - 6 نفر 59% کل ثروت دنیا را دارند که از آمریکای شمالی هستند - 80 نفر در فقر زندگی می کنند - 50 نفر از سو تغذیه خواهند مرد - 70 نفر می توانند بخوانند - فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد - فقط یک نفر کامپیوتر دارد اگر شما : - هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید - اگر هرگز برده نبوده اید - اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخت ترید . - اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید - و پوشاکتان را در کمد - اگر سقفی بالای سرتان دارید - و جایی برای خواب از 57 % کل جمعیت دنیا ثروتمند ترید ! پس قدر خود را بدانید
نوشته شده در ساعت 15:26 توسط TiSh@ |
سه شنبه 5 شهریور1387
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سر سبز چهار فصلش همه آراستگی است . من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست . من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی . سبزه یخ می زند از سردی دی . من چه می دانستم دل هر کس دل نیست . قلب ها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند ... (حمید مصدق)
نوشته شده در ساعت 15:19 توسط TiSh@ |
جمعه 25 مرداد1387
وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد
وقتی یک دختربحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است
وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود
وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد
وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی
وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی
وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند
وقتی یک دختر هر روز برای تو [اس ام اس] می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی
وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد
وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی
وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست
-------------------------------------------------------
وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد
وقتی یک پسر بحث نمی کند
حال وحوصله بحث کردن ندارد
وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است
وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه
وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی
وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند
وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس] می فرستد
بدون که برای همه "فوروارد" کرده
وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست (آخرش هم نخواهد بود)
وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه
نوشته شده در ساعت 13:14 توسط TiSh@ |
جمعه 25 مرداد1387
تا سرخی عشق پر گشودن زیباست هر لحظه تو را سرودن زیباست منظورم ازاین ترانه می دانی چیست ؟ یعنی همیشه با تو بودن زیباست
نوشته شده در ساعت 13:11 توسط TiSh@ |
